علاج عجب به جمال

و اما عجب به حسن و جمال: پس علاج آن این است که: بدانى که آن به زودى در معرض زوال است و به اندک علتى و مرضى جمال تو زایل و حسن تو باطل مى‌شود و کدام عاقل به چیزى عجب مى‌کند که تب شبى آن را بگیرد، یا دمُلى آنرا برطرف کند و یا آبله‌اى آنرا فاسد گرداند.

بر مال و جمال خویشتن غرّه مشو کان را به شبى برند و این را به تبى و اگر به بیمارى و مرض زایل نشود،هیچ شبهه‌اى نیست که به رفتن جوانى و آمدن پیرى جمال و حسن نیز خواهد رفت و مرگى که هر کسى خواهى نخواهى آنرا خواهد چشید آنرا تباه خواهد ساخت. نگاه کن به رخسارهاى زیبا و قامتهاى رعنا و بدنهاى نازک، که چگونه در خاک پوسیده و متعفن شده، که هر طبعى از آنها متنفر مى‌گردد و علاوه بر اینکه مایۀ حسن و جمال خود را نظر نماید که چیست، اخلاط متعفنه جمع گشته و خون و چرکى فراهم آمده و هیئتى از این‌ها حاصل شده.

گوشت پاره آلت گویاى تو پیه پاره منظر بیناى تو
مسمع تو آن دو پاره استخوان مدرکت دو قطره خون یعنى جنان
کرمکى و از قذر آکنده‌اى طمطراقى در میان افکنده‌اى
از منى بودى منى را واگذار اى ایاز آن پوستین را یاد آر
 اى که به حسن و جمال خود مى‌نازى و با خود«نرد» عجب و غرور مى‌بازى، اگر به نظر عقل، خود را بنگرى از پندار و غرور بگذرى. نظرى به خود کن که کدام عضو تو را کثافت فرو نگرفته، دهانت منبع آبى است که اگر چیزى به آن آلوده شود خود نفرت کنى.
و بینیت آکنده کثافتى است که اگر ظاهر شود خود خجل گردى. حقۀ گوشت را چرک پر کرده. زیر بغلت را گند فرو گرفته. هر جاى پوست بدنت را بشکافى چرک و
«ریم» برآید.
و هر عضوى را که مجروح سازى خون نجس درآید. معده‌ات از فضله آکنده. و روده‌هایت از غایط مملو گشته. مثانه‌ات پر از بول کثیف است. و در «احشایت
»کرم پنهان است. و در زهره‌ات صفرا جا کرده، و در باطنت بلغم مأوى گرفته، شبانه روزى لااقل دو بار به بیت الخلا تردد کنى و به دستى که بر جمالت کشى غایط خود را بشوئى. از دیدن آنچه از تو بیرون مى‌آید متنفّر مى‌گردى، چه جاى آنکه آنرا ببوئى یا به دست گیرى. اگر یک روز متوجه خود نگردى و خود را پاک نسازى و نشوئى چرک و تعفّن به تو احاطه مى‌کند.
و شپش بدن و جامۀ ترا فرو مى‌گیرد. و از هر چارپائى کثیف‌تر مى‌گردى. این حال وسط تو است.
و اگر ابتداى خود را خواهى همۀ ماده خلقتت اشیاء کثیفه و محل عبور و قرارت مکانهاى خبیثه، زیرا که ماده خلقت و غذاى تو منى و خون حیض است و مکان عبور و قرارت صلب و ذکر و رحم و فرج و اگر آخر خود را طلبى مردار گندیده، که از همۀ نجاسات متعفن‌تر. پس اى نادان سفیه! ترا با عجب و غرور به حسن و جمالى که این حقیقتش باشد چه کار؟